توکلته نگن میگن پای کی وسطه؟زیاد بخندن میگن دیوونه شدی نخندن میگن چه مرگته ؟ شام بخوان میگن فکر
شکمشه نخوان میگن معلوم نیست باکی شام کوفت کرده
ولادت حضرت علی(ع) مبارک باد
يکي
بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر
خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا
نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي
خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر
ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که
از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم
بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو
گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم
تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت
که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم
خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا
نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير
دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت
مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام
..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟
ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر
مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش
سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با
کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني
دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و
آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه
خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل
کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ،
من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا
با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت :
الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي
آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند .
زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل
2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ،
اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به
ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با
خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک
ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ
سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته
: گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه
خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که
آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم
که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي
راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم
ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه
بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني
ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو
گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي
برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي
خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي
تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود
، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم
مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا
گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله
مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و
رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به
پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي
نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟.......
سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا
: شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت
، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه
سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد .
سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من
با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا :
آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات
بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه .
خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي
پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود
اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد
. زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم
داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري
کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و
يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه
به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي
گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37
....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي
گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من
شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين
، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره .
همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد
و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش
آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم
ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي
و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.







.jpg)

.jpg)
.jpg)






.jpg)








